بیوگرافی فیروز زنوزی جلالی

اول آبان ۱۳۲۹را روز تولدم گفته اند و درشهر “خرم آباد”. شهر ” قلعه فللک الافلاک” ، “گرداب سنگی” و” کیو”، سه جا و سه نقطه پررنگ خاطرات دوران کودکی ام در آن شهر. پدرنظامی بود و هر از چندگاه منتقل شهری. کلاس چهارم که تمام شد راهی “بروجرد” شدیم. فقط یک سالی و کلاس پنجم را در شهرپر “بیشه” و “یخچال” گذراندیم. و سرآخر به تهران آمدیم. به شهر بی در و دروازه ی غریب کش! دوراهی قپان و امام زاده حسن با پرده خوانی ها و تعزیه هایش و ادامه باقی درس ، دبستان و دبیرستان و سال آخرتحصیل درپل چوبی وخیابان درختی. فیلم “هنگامه” و بهروزوثوقی با لباس نیروی دریایی. و دیگر ماندگار شده بودیم و جل و پوست انداخته بودیم تا وسوسه پوشیدن لباس سفید نیروی دریایی در سر پرباد هیجده سالگی ام افتاد و بریدم از تهران و ناگاه ، انگار نهاده شده در قلما سنگ درسال ۱۳۴۹خودم را ناباورانه دربندر بوشهر یافتم. شهر تفتیده و گویا پرتاب شده درلبه ی آخر دنیا! شهری پاک بریده از همه شور زندگی. نه بوشهرامروز که بوشهر آن زمان. تبعید گاه صرف! با آن هوای سنگین بختک وار. بگوتنوری داغ و تن سوز. پر شرجی. بی آب و علف. یک سربرشته و سوخته! و همان وقت و در همان جا بود که از رنج واقع ناگزیر تن به سحر قلم و تخیل سپردم و اولین داستانم “یک لحظه بیش نیست” را نوشتم و برای مجله ” فردوسی” فرستادم. چاپ که شد انگار دنیا را بهم دادند و دیگراصلا برایم مهم نبود کجا هستم و چه می کنم و چرا. چون بعد آن اتفاق خوشایند، دیگر فقط شوق چاپ و چاپ داستان و داستان داشتم و پرواز خیال ششدانگ دامنگیرم شده بود. به تقریب هفته ای نبود که با شور و شوق داستانی ننویسم و برای مجله فردوسی نفرستم. چاپ که می شدند دیگر شرجی چه بود و گرما کجا بود؟

داستان های طنز بسیار دیگری نیزنوشتم و برای مجله ای به نام” کاریکاتور” فرستادم. تاداستان بلند “مرغی درقفس” که دنباله داربود و هنوز قسمت های پایانی اش چاپ نشده بود که درهمان اثنا ضد اطلاعات نیروی دریایی به اصطلاح مچم راگرفت که چرا می نویسی و مگر نمی دانی که نظامی حق نوشتن و چاپ داستان ندارد؟ بال پروازم سوخت! شرط کردند که اگربخواهم به کارم ادامه دهم اول بایدداستانم رابهشان بدهم تابخوانند و اگرصلاح دیدند،آن هم بعدحک و اصلاح شان، چاپ شان کنم. و این طور شد که دیدم آن چگونه داستانی خواهد بود که من بنویسم و آنها اصلاحش کنند؟ و چنین شد که پس ازچاپ حدود بیست و سه داستان در این و آن نشریه دیگر عطای نوشتن را به لقایش بخشیدم و قلم را بوسیدم و بالکل گذاشتمش کنار. و جهان کوچک شد و نفس تنگ. و از آن به بعد فقط و فقط می خواندم و می خواندم. و آن هم باچه عطشی. این بار پرواز می کردم با بال دیگران. بابال نویسندگان بلند پرواز جهان. شدم خوره ی کتاب! تا سال ۵۳ که تن رهاندم از قفل آن شهر و به تهران منتقل شدم. و زد و این باربخت سخت یارشد و برای خدمت در ناو” فرامرز” راهی ایتالیا شدم. به گوشه دیگری از دنیا. واین باراین دنیا چه دنیای شگفتی بود. رفتم به شهر “رم”! که به خواب و رویایی خوش می برد. و بعداز رم گرفته تا”کالییاری” و “سیموستان” (بندری درایتالیا) و دیگر چه بگویم از”جبل الطارق”در مرز اسپانیا. و بعد”لوواندا” و “کیپ تاون” (بندری درآفریقای جنوبی) و آن دریانوردی نفس گیر و هرگز فراموش نشدنی که در زمان خودش از طولانی ترین دریانوردی ها بود. دوبار گذر از کمر بند آبی زمین، از خط استوا. گذری پرخاطره ازبزرگترین قاره جهان. از دریای مدیترانه گرفته تا اقیانوس اطلس و اقیانوس هند و دریای سرخ و سرانجام خلیج همیشه فارس. و چه تجربیات و خاطراتی که ذکرشان مثنوی هفتادمن کاغذاست! (واین شرح بماند تا درآتی به ذکر چند و چون پاره ای شان بپردازم).

واین گذشت وسالها نیز گذشت و گذشت، تاسال ۵۷ که انقلاب شد. و به عنوان افسر کمیسر دریایی ناوچه های۵۶ پایی به پایگاه دریایی خرمشهر منتقل شدم. وآن جا بود که رویه متفاوت دیگری از زندگی رخ نمود. تجربیاتی بکر و غیر قابل انتظار. گرچه بسیار دردناک و تکان دهنده. پنج شش ماه بعد مصادف شد با شروع جنگ ایران و عراق. و درست اولین بار که آتش که براروند رود بارید بر یکی از یکان های ما فرود آمد. یکی از ناوچه هایمان مورد حمله و اصابت موشک نیروهای بعث عراق قرارگرفت. ثمرش : شهادت وزخمی شدن عده ای از نزدیک ترین دوستان و هم دوره هایم. به واقع شعله جنگ نخست از همانجا فروزان شد و بعد به سرعت به پهنه سرزمین پهناورمان کشیده شد. وچه هاکه نشد. وچه ها که ندیدم و چه داد و گیرها و حماسه ها که رخ ننمود. درمورد من به ایجازش : از بین رفتن خانه و زندگی و جنگ زده شدن و باقی ماجراهایی که بی هیچ اغراق جا نمایه چندین و چند جلد رمان نانوشته است. ( و شرح این ناگفته ها و نانوشته ها نیز بماند تا به وقتش.) پس ازسقوط خرمشهر و انتقال ناوچه هایمان به بندر بوشهر مدتی در نیروی رزمی ۴۲۱، که اتاق جنگ نیروی دریایی بود، به پایگاه دریایی بوشهر مامور شدم. چه روزها و شب های ملتهبی. شهر آماج بمباران های پی در پی میگ های عراقی و دیگرحماسه باشکوه ناوچه پیکان قهرمان. و شهادت خاموش قهرمانان سفیدپوش نیروی دریایی. واز سوی دیگرناوچه های متلاشی عراقی ها در آب و تلاش برای نجات جان پرسنل نیروی دریایی منهدم شده عراق. برغم آن همه ناجوانمردی هایشان که آن طورناوچه ی قهرمان پیکان را از پشت سر به موشک بسته بودند! پس ازمدتی به تهران منتقل شدم. و پس از آن بود که بعد سالیان سال، باز سر در زلال تخیل نهادم. و داستان” لک لک ها” را برای گاهنامه داستان حوزه هنری فرستادم. خواندن و چاپ داستان مصادف شد بادعوت چند نویسنده تا به حوزه هنری بروم ودیداری کنیم. وهمان دیدار شد باب آشنایی بابرو بچه های داستان نویس بعدانقلاب و تداوم شرکت در جلسات داستان نویسی دوشنبه های حوزه هنری. راه منزل که دور بود و وقت تنگ، با همان لباس سفید فرم نیروی دریایی به جلسات می رفتم و باچه ذوق و شوقی. دوباره پرواز شروع شده بود. پرواز قلم. و این بارهمراه نسل جدیدی از نویسندگان که امروزه روز بیشترشان نامی پرآوازه در عرصه ادبیات کشور دارند. وهمین امر سرآغاز دوره دوم نویسندگی ام شد، آن هم بعد قریب سیزده سال جدایی از بسترخیال وقلم.

چاپ مجموعه داستان “سالهای سرد” ۱۳۶۸ ، سرآغازی شد برای انتشار باقی کارها. مجموعه داستان های : “خاک وخاکستر”،”روزی که خورشید سوخت”،”سیاه بمبک”،”مردی با کفشهای قهوه ای”(که بعدها بعنوان یکی از بیست اثر برتر بعد از انقلاب شناخته شد) و…و… در همین ایام، و در طول سالها، در نیروی دریایی نیز هم زمان دهها نمایشنامه را به مناسبت های مختلف نوشته وکارگردانی کرده به روی صحنه بردم. چندین فیلم مستند و داستانی هم ساختم. که ازاین جمله اند : فیلم ” آلفا هنوز زنده است” ۱۶ میلی متری و”آینه و مرداب”۳۵میلی متری. شوق تجربه در عرصه های ادبی دیگر هم داشتم . و چنین شد که یکی از نمایشنامه هایم به نام”درختی در برزخ” برنده رتبه اول در چهارمین دوره مسابقه نمایشنامه نویسی فرهنگی هنری فجر استان تهران در سال ۱۳۶۶شناخته شد. و نمایشنامه دیگرم “مثنوی کوچه” توسط “امیر دژاکام” کارگردانی و در تالار هنر خردادماه ۱۳۶۸به روی صحنه رفت. و… و… فیلمنامه های دیگرم چون “دیوانه وار” و ” سالاد فصل “نیز توسط سایر کارگردانان سینما به فیلم برگردانده شد. در عرصه نقدهم دستی داشته ام . نقدهای متنوع و مکتوبی بر آثار بسیاری از نویسندگان خارجی و ایرانی. و همچنین نقد حضوری دربسیار برنامه های مختلف تلویزیونی ازجمله” نقدچهار”و.. و… در همین رابطه “باران بر زمین سوخته” مجموعه نقدهایی است که بر کلیه رمانهای احمد محمود، ازرمان “همسایه ها” تا “درخت انجیر معابد” نوشته و منتشر شده است.

قریب هیجده سال در فرهنگسراهای مختلف تهران تدریس داستان نویسی مستمر داشته ام که حاصل راحتی بخشش معرفی بیش از پانزده داستان نویس و منتقد ادبیات داستانی به جامعه ادبی بوده است. و سمت های متنوع بسیاری درکانون ها، سازمانها و مراکز ادبی هنری کشور و به دفعات بعنوان داور و کارشناس در جشنواره های مختلفی چون : کتاب سال. جلال آل احمد ، قلم زرین انجمن قلم ایران ، نقدسال ، گام اول ، داستان انقلاب ، کتاب فصل و… و… پاره ای از داستانهای کوتاهم به زبان های عربی ، انگلیسی ، چینی وروسی ترجمه شده اند. چند مجموعه داستان و رمانم نیز برنده جوایزی از جشنواره های مختلف شده اند. و از آن جمله است رمان ” قاعده ی بازی” که برنده پنج جایزه مطرح کشور از جمله جایزه کتاب سال ۱۳۸۷ ، جایزه قلم زرین انجمن قلم ایران ، تقدیر شده جایزه جلال آل احمد و…و…شده است. اکنون سالهاست که نیروی دریایی و دریارا نیز با درجه ناخدایکمی – چند سال زودتر از موعد مقرر – به دریا دلان وانهاده ام. و دیگر چه باید گفت و نوشت دراین مختصر؟ دیگرهیچ ، جز این آرزومندی که: اگر عمری باشد و بقایی سعادتی خواهد بود به سرانجام رساندن چند رمان تمام و نیمه تمامی که سالیان سال است در کشوی میزم از سر دلتنگی خاک می خورند و ادعای هستی می کنند، و نیز سایر نوشته های مختلفی که هنوزبه دلیل وسواس سروسامان درستی نگرفته اند.
تا خواست و اراده ی آن یگانه قلمدار بزرگ هستی، چه باشد و نباشد؟
همین و والسلام.

فیروز زنوزی جلالی
۱۵ بهمن ماه ۹۲

برگشت به صفحه اصلی