13177300_10205015892915580_7303335909229219348_n◀️ ملاقات با ناخدایی که دریایش طوفانی است
وقتی بین همه، فقط صندلیِ او پشتی داشته باشد، می‌فهمی باید بپذیری که حال استاد با آخرین باری که در جلسات داوری جایزه جلال دیدی، خیلی فرق می‌کند. خیلی زود است برای فراموش کردنِ آن لحن پرحرارت، آن نگاهِ گیرای نظامی‌وار. اما فیروز زنوزی جلالی به نمایشگاه کتاب آمد. آمد تا سیمای تازه‌ترین کتابش را معرفی کند.
اسمش را «برج۱۱۰» گذاشته تا برای دریافتن منتهای ارادتش به امیرالمومنین، علی علیه‌السلام حتی نیاز نباشد کتاب را ورق بزنیم. ۱۱۰ ابجد «علی» است، گویی که این کلمات و نوشته‌ها، جَفر و علوم خفیه‌ای دارد که از پس آن، ضمیر مشتاق نویسنده احضار می‌شود، از کلمات بیرون می‌زند و چهار زانو می‌نشیند و از علی می‌گوید؛ آن‌طور که «برجِ» عاج نشینِ عافیت، بند بندش بلرزد.
کمی آن‌طرف‌تر از غرفه انتشارات علمی و فرهنگی توی اتاق شیشه‌ای شبه‌جزیره‌مانندی که اسمش را «اتاق ملاقات» گذاشته‌اند، استند‌ها و دوربین‌ها و بند و بساط عکاسی و فیلمبرداری علَم می‌شود. همان‌طور که از زمان برگزاری جلسات داوری در خاطرت هست، استاد زنوزی سر وقت حاضر می‌شود. می‌رود کمی توی غرفه علمی و فرهنگی می‌نشیند و با مدیر آنجا گپ می‌زند. لختی بعد بلند می‌شوند و به همراهی هم وارد اتاق ملاقات می‌شوند. مدیر بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان هم از راه می‌رسد. مومنی شریفِ حوزه هنری هم می‌آید. چهارتا صندلی برایشان می‌گذارند که این بین، پشتیِ صندلی‌ای که برای استاد زنوزی آورده‌اند، بدجوری لج‌ات را در می‌آورد. مدام یادت می‌آید که وقتی داوری داستان کوتاه جایزه جلال به مراحل پایانی می‌رسید و بحث بین او و جزینی و غفارزادگان داغ می‌شد، چطور ناخدا روی صندلی‌اش عقب و جلو می‌رفت و مدام صدای پایه‌های صندلی که توی فیلم می‌افتاد. چه نیازی داشت آن صندلی‌ها به پشتی و تکیه‌گاه؟
استاد جواد محقق هم در جلسه نشسته است؛ درست روبروی نویسنده. مدیر موسسه‌ای که کتاب را چاپ کرده، مجری جلسه است. تشکر می‌کند. کتاب‌ را معرفی ‌می‌کند و از تفاهم‌نامه‌ای که سال گذشته با بنیاد امضا کرده، می‌گوید. به ترتیب محسن مومنی شریف و مهدی قزلی از زنوزی و آثارش می‌گویند و آرزوی سلامتی می‌کنند برایش.
حالا مجید قیصری هم خودش را رسانده و به تعارف می‌آید جلو و شانه به شانه محقق می‌نشیند. لبخندی می‌فرستد و لبخند و سرفه‌ای پس می‌گیرد. زنوزی آغاز می‌کند. جَنم هست توی صدایش؛ هرچند که قوت نه. اما زنوزی آمده، دوستان را دیده، دیدارها را تازه کرده و حالا دارد از علی (ع) می‌گوید. پس جان می‌گیرد صدایش. اما بغض می‌کند. همسرش هم. بغض او نمی‌شکند اما بغض گلوگیر همسرش لجوج می‌شود که بباراند. قاب دوربین‌ات را از چشم‌های پردردش به هیچ طرف دیگری نمی‌جنبانی. چند کلمه‌ای را از همان خط نگاه می‌خوانی و بیشتر نه. که بیشتر نه خواندنی‌ست، نه شنیدنی.
محمد محمدعلی را می‌بینی که تمام سعی‌اش را کرده تا در این چند دقیقه اشکش جاری نشود و محسن فرجی و محمد حمزه زاده را که به عکس‌های ناخدا خیره شده‌اند روی استند عمودی.
برمی‌گردی سمت ناخدایی که دریایش طوفانی است این روزها؛ که گرچه این موجی‌ست دیگر اما ناخدا همان ناخداست. مجید قیصری بلند می‌شود و سر زنوزی فریاد می‌زند که:
ـ زود باش کتاب من را امضا کن، بده.
می‌خندند و کتابی را دست زنوزی می‌دهد تا امضایش کند. کوثری، مدیر علمی و فرهنگی هم در آن همهمه و چلیک چلیک دوربین‌ها برای ثبت عکس‌های یادگاری، صدایش را به زنوزی می‌رساند که:
ـ استاد این کتاب را هم امضا کنید و هدیه کنید به تمام مردم ایران.
حالا شاگردان و هوادارانش هم حلقه‌ شده‌اند دورش. دور نویسنده‌ای که بالای برج نمی‌رود. دور ناخدایی که همیشه وقت ملاقات می‌دهد.

علی اسفندیاری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


6 + = یازده

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>