نوروز روی شانه های هرکول
آخرین ساعات التقای سالهای ۵۳-۵۲ نبض عید درست درجبل الطارق، روی ستونهای هرکول می تپید. تازه دو روزی بود که با ناوشکن فرامرز، سرگروه سه ناوشکن دیگر: سام، زال و رستم از بندر کالییاری در ایتالیا به دریا زده بودیم، آنهم چه دریازدنی! از آن شروع های بدپیل ولجوج دریا که هیچ دریانوردی دل خوشی ازش نداشت. دریای مدیترانه ی خشمگین را با آن همه جنب و جوش و خروش و داد و گیر توفان بی پیرش در نوردیده بودیم و دیگر رسیده بودیم به مثلا آرامشگاه بندرگاه جبل الطارق. لنگر انداخته بودیم کنار اسکله ی شلوغ پلوغ هزار رنگش. نفسی تازه کرده بودیم و دیگر دلمان خوش بود که راهکی آمده ایم و دریای مد یترانه را پشت سر گذاشته ایم! گرچه همه می دانستیم تازه این اقل راه است و فقط  دلخوشکنکی کاذب. چرا که بعد آن دیگر پیش رومان فقط دو اقیانوس ناقابل بزرگ جهان بود! اقیانوس اطلس و اقیانوس هند. با این حساب فقط می ماند برابر دستور در آفریقای جنوبی ناوشکن ها “اسکراپ” کنند. رو حوضچه خشک بروند و خزه مزه ها را تا آبخور ناوشکن ها ازشان بگیرند، تابعد باز لنگر بکشیم و برویم و برویم تا برسیم به جزیره ماداگاسکار، و بعدش دریای سرخ و سرآخر هم دیگرتمام تمام،خود خلیج فارس! در ذهن سهل خوان آدم بی خبر از دریا این انگار گذشتن ازمسیر یک رودخانه ی ناقابل!  قاشق سازی که کاری ندارد مشتکی می زنیم گود می شود دمش را می کشیم دراز می شود! از یک نظر البته درست بود این نظر،چون بالاخره دوران پرشور جوانی بود و فکرهای خام. دوران بی قراری و شتاب با این همه چه دل خوش و ذهن کنجکاو و سیالی که نداشتیم. بوقتش با قوه تصور – اگر که پا می داد- دریا و اقیانوسها را در خیال دود می کردیم و با چراغ جادوی وهم همه ی جهان را به  دمی در می نوردیدیم!ولی وقتی  در پل فرماندهی نقشه راه را می دیدیم واز سر کنجکاوی خط سیرسفر را دید می زدیم می دیدیم چه خیالات باطلی چرا که بواقع همه ی این ها سرجمع می شد سه چهارماه تمام دریانوردی خستگی ناپذیرناقابل! سه چهارماه خون دل خوردن وبکوب بکوب دراقیانوس هاودریاها آنهم درتمام طول شب وروزتایکی از بزرگترین قاره های جهان،یعنی قاره آفریقا رادورزده باشیم ودر طول این مسیر نفس گیر دوباراز خط استواهم گذشته باشیم. چراکه به دلیلی سیاسی– که حالا چندوچونش یادم نیست  کانال سوئزبسته بود.واین همان آبراهی بودکه اگربازبود مسیرراتارسیدن به خلیج فارس درست حسابی میانبرمی کرد.
بااین اوصاف دیدم چه سفردریایی پرمخاطره دورودراز هوش برانه ای درپیش داریم. فقط مردان دریا می دانند که  طی کردن چنین مسافت طاقت فرسایی در آبهای غالبا خروشان اقیانوس یعنی چه وبس. که وصف این طلاطم ها براحتی خیال هم میسرنیست چه برسدبواقع.چون تاکه لااقل  شبی ازبسیارشبهای جان به لب آوروهولناک توفانهای اقیانوس سردرگوش غرشت غولهای کابوسناک آب ودریا جان به سرنشده باشی نمی دانی.درآن شبهایی که ناگاه احساس می کنی انگار در جهانی ازلی ابدی که انگار هیچ قانونی برآن حکمفرمانیست سرگردانی. آن هم در بربریتی غیر قابل وصف.انگارتنها موجود روی دریای جهان هستی وچیزی به نام زمین وخشکی درآن جای ندارد!  گویا همین دم است که از ژرفای دریا واقیانوس چنگه غول آسای هیولایی بد پیل گریبانت را بگیرد و یک لقمه چپ ات کند! وقتی واقف شدی به چند و چون یکی از این احوالات ظاهراغریب آن وقت شاید فهمیده باشی که همه ی اینها یعنی چه.ودرست به همین جهت است که در قانون مشترک دیروزوامروز دریا نوردی هر کس بتواند رنج پیمودن چنین راه مخوفی راتحمل کند و برای یکبارهم که شده خط آبراه دریاها رادر”خط استو”طی کند مدرکی به اومی دهند بامتنی چنین نمادین:”من نپتون فرمانروای دریاها به تو…اجازه می دهم که در طول… وعرض… جغرافیایی… ازخط استوابگذری. به امواج فرمان می دهم که ازتو اطاعت کنند وازاین پس ترا مرد دریاها بنامند!”
مدرکی که امروزه روز،به یادگارآن سالیان دورداردبدجورخاک می خورد ودیگرپاک ازرنگ وجلا افتاده است.ودیگرچه باید گفت،جزاین مختصر ازبسیاربسیار خاطره های تلخ و شیرین درآن سالهای دور وخواب گونه؟ که بگمانم باید ازشان با تعجیل وشتاب گذشت چراکه اگر قرار به بازنمایی دقیقشان باشد این یعنی خودش یک کتاب ۴۰۰-۳۰۰صفحه ای خاطره داستان لااقل ومی گذریم ازشان تابه نبض عید نوروزبر شانه های هرکول در جبل الطارق برسیم.  به  آن حال و هوای دفعی وجادویی که وصف اش  خواهد آمد. وحالا که درست فکرش را می کنم بواقع نمی دانم چه شد تافکر کردم به آغازقریب الوقوع سال۱۳۹۱ در پلک بهم زندنی انبان گذشته هازیروروشد وناگاه ذهنم برگشت به آن مقطع های دورسه چهاردهه پیش که عین چهارپلک بهم زدن گذشت؟ نمی دانم،شایدمی خواهم به خودم یادآوری کنم که برخلاف انتظارما که گاه به هرمناسبت درست یا نادرست با دلخوشی تمام فکر می کنیم مثلا حالا کوتا بیست سی سال دیگر.و حالا حالاها وقت داریم و…حتم نمی دانیم که زمان جنسی حریری وسیال دارد و تا بخواهیم به درک درستی از بودن ولمس کردنش برسیم ازسرانگشتانمان چون دم ماهی لغزیده است ورفته است. و تا چشم بازکنیم می ببنیم طورناباورانه ای مامانده ایم و موهایی یک دست سپید ودریغ وافسوس سالهای دوراز دست رفته! وبازنمی دانم چراحالا که اراده کردم بعد مدتها سکوت و تن سپردن به رنج اجتناب ناپذبر از سر دلتنگی نوشتن ناگاه ازاین دست خاطره های گم وگورسردرآورده ام؟شاید یکی از دلایلش حیرت تاسفبارزمان حال باشد. این که حالا بسیاردرحیرت پرشتاب  گذشت زمان نشسته ام.  زمانی که غالبا درشب زنده داری ها وروزمرگی هایی بی حاصل تلف شد و انگار نه سی چهل سال که همین سه چهار روزپیش!
بلی.گویاهمه ی اینها بود وانگار نه این من بودم درآن لباس فرم سفید نیروی دریایی، که شبحی بود سیال. شبحی از خودم که فقط بسیار سطحی گذران می کرد وازباورهای اکنونم تهی بودم و دریغ که عمر چه پر شتاب می گذرد ودست زمان گویامراچون تیر برچله کمان درچشم بهم زدنی  ناگاه پرتاب کرده است به این سوی زمان، به زمان اکنون،این آخرین روزهای سال ۹۰که انگارمثل آن سالها در محل التقای سال ۵۳- ۵۲ دارم این عبارات رامی نویسم . و برای کی؟ نمی دانم! شاید برای خودم. وشاید برای یکی شبیه خودم در آن سالهای جوانی که هیچ درکی از کمان و تیرانداز زمان نداشتم ودرغفلتی غریب فقط خوشدلا نه روی ناوشکن فرامرز به سر می بردم.ودرغروبهای دلتنگی مانند همه ی برو بچه های ناو برای دلفین های دریای مد یترانه سوت می زدم تا آن طور گله وارو شادمانه در پس پاشنه ناو از پهنه آب یکی پس از دیگری بالابپرند وبدنبالمان  بیایند.
باری درالتقای سالهای۵۳-۵۲ بودیم وناوشکن فرامرز با هزار دنگ و فنگ پهلو گرفته بود در اسکله جبل الطارق که بندر گاهی بود شلوغ و تا چشم کار می کرد کلاس های مختلف ناوبودازهرقوم وملیتی بی هیچ گمان باطل خصم و دشمنی. شاید دورنمای خستگی راه دریایی بود و همدردی تامل گذشتن از پهنه های طاقت فرسای دواقیانوس عظیم جهان،اقیانوس آرام واقیانوس هند که فاصله گمانه زنی های ذلیل بشرییمان راکم می کرد و این لابد درد مشترکمان بود که همه مان را به خویشتن داری فرا می خواند. و همین طورهم بود.چراکه درآن گرانیگاه غریب مابه ناگزیرهمگی وصل بودیم به  گذرگاهی  که بعد از لنگرگاه منشعب می شد به اقیانوس اطلس وهند و دریای سرخ واین سوی دیگر دریای مدیترانه.سه راهه ای بگوآبی که یکی ازبزرگترین قاره های جهان–قاره آفریقا- رادربرگرفته بود.بغل به بغل هم ناوهادرکناراسکله پهلوگرفته بودند.انگلیسی وایتالیایی فرانسوی وآمریکایی .اسپانیایی وآلمانی.پرسنل با لباس فرمهای سفید وآبی کارسخت درتکاپووآنسوترک بالای پل های فرماندهی پرچم های برافراشته ی کشورها.باهرنقش وهررنگ.وتابخواهی ازهمه جنسیتی آدم: زردوسفیدوسیاه پوست وحیرت ازاین که دراین ناوهای آمریکایی پرسنل شان چند ملییتی بودند.هم پاکستانی بود وهم هندی هم آفریقایی وچینی و… و ما درحیرت که مگر می شود در یک ناو جنگی با آن همه اسرار و اطلاعات بسیار محرمانه وسری و چه و چه ازغیروبیگانه هم استفاده کرد؟ که در ناو های خود مان گاه برای خدمت ازایرانی ها با قومیت های مختلف هم جای آن همه انقل و گفت ونگفت بود که مثلاطرف هم وطن آذری زبانمان صلاحیت دارد یاندارد؟ ویا نکند اسرار نظامی را فاش کند؟ و چه و چه و یک مشت از این دست خزعبلات مثلا محتاطانه و کسی هم نبود که بگوید- در آن زمان- با این احوال چرااصلا کسی باید جاسوسی کند؟واصلامی خواهدخبرببردبرای کی وبرای چی؟مگر ناوها راازخودشان  نخریده بودیم؟ مگر نه اینکه که خود سازندگان  ناوها بهترازهرهمه ی ما می دانستند که مثلا کدام کلاس ناوهامان دارای چه تجهیزاتی است؟ومگر نه اینکه حتی اگر تقی به توقی می خورد ومثلا قطعه ای از ناو خراب می شد باید منتظر می ماندیم تا یکی از آن ورینگه دنیا، آن هم باهزار اهن و تولوپ وتفاخر بیاید و تعمیرش کند؟! و…و…
وبگذریم.
اما، بندرجبل الطارق چیزی سوای دیگر بندر های دنیا داشت وبس دیدنی و زیبا بود. بایدناخدا وملوان بودی وبیشتربنادردنیا رادیده بودی ومقایسه شان می کردی.ازآنجا که بندرجبل الطارق درگذرگاه آبی یکی از بزرگترین آبراههای دنیا قرار داشت هردریانوردی به ناگزیرراه بدانجا می برد.برای همین در گذرازخیابان های بندرآدمها رااز هر قوم و زبان و با هرپوشش رنگ به رنگی اززن ومردمی دیدی که درهم وول می زنند.مردان مکزیکی با کلاه های بزرگ.سیکهای هندی با سرپیچ های سفید و رنگی. زنهای سیاه پوست باحلقه های آویخته بزرگ به پره بینی.وسیاه پوست  تا سیاه پوست. بسته به این که ازچه نژادی باشند. سیاه پوستی که از نظرظاهرهیچ فرقی بایک ایرانی نداشت اما نژادش بهر حال به سیاه پوستان می رسید ودختروپسرسیاه پوستی که زغال دربرابرشان عین سفیدی بود! وآن دیگران،با تن پوش هایی قلیل ونازک حریری .ملاحان وملوانان درشت استخوان باسبیلهای بورازبنا گوش در رفته.انگارهرکول های گمنامی فرارکرده از یک گوشه تاریخ اساطیری یک قوم دور افتاده. مهناوی هایی باموهای طلایی روشن و بورخیس شانه خورده وکلاه های سفیدی که روشان بافه ای ازگل رز بود. پرسنل نیروی دریایی فرانسه که بهشان ارتش گل سرخ می گویند و…و…اینهاهمگی انگاردربالماسکه ای از مردمان جهان از دست اتفاق گردهم آمده بودند وناگاه شور و هلهله ای دیگر.ازآن دست خیابان مردان قوی هیکل اسکاتلندی با دامن های زنانه چهارخانه وپاهای کلفت پشمالو،جوراب های کوتاه وسنجاق قفلی بزرگی که دولبه دامن راازجلوبه هم آورده.باسازهای هنبونه مانندبادیشان وساکسیفون هایی که قوس برنجی لبه هاشان زیرآفتاب چه برقابرقی می زدند.که لابد کیفشان هم دیگرحسابی کوک کوک بود ولابد دریکی ازآن صدبارهای دنج دمی به خمره زده بودند چه شوروحشمی که براه نمی انداختند .درچند صف درسازهای بادیشان پر نفس می دمیدند و می دمیدند طوری که گویچه چشمهاشان فراخ می شد و برمی جست ولپ های چروک پاکتراششان مانند وزغ مدام از باد پر و خالی می شد. باآن صورتهای سرخ مخملی و رگهای ملتهب گردن که به قدریک بندانگشت برمی جستنند وبیم آن داشتی همین الان از هم بدرند! وآن وقت بود که دیگرخیابان وگذرراروسرشان می گذاشتند ودست به دست با هم  با ریتم آوازی گنگ ونامفهوم برای تو دم می گرفتند و تا خود اسکله و ناو می خواندند وخیابان راروسرشان می گذاشتند تاآنجا که حتی  آشپزهای چینی و هندی وافریقایی با پیش بندهای سفید در این گوشه و آن گوشه از سر کنجکاوی سر از در مغازه هاشان بیرون می آوردند وهرو کر کنان پاره ای دستهای کپل و چرب وچلیشان راباپیش بندپاک می کردندو متلک می پراندند.وهمین طوراگر شانه به شانه شان  دربین جمع از بزرگترین خیابان بندرمی گذشتی فکرمی کردی انگارهمه مردم جهان راکوچک کرده انددرجبل الطارق که درآن جمع فشرده موجاموج کلمات کم آشناوبیشترناآشناوپرزیروبم بود. انگارلانه زنبور.ملغمه ای از همه ی زبانها که درهم بلغورمی شد. وعجیب اینکه درآن هنگامه گاه چهره ای غریب آفریقایی یاهندی جورهایی آشنا می زد انگارهم محلی،هم کلاسی ای کسی که درسالهای دورجایی بااودمخوربوده ای وچرا؟ابهامی بود بربسیارابهامات بندر گاهی غریب که جورهایی به سرزمین افسانه ها می برد!و بااین که می دانستی چنین تصوری به توهم و خیال می برد و محال،واولااقل به قدریک قاره باید که ازتو دورباشد باز نمی دانستی چراآن قدرآشنا می زد؟نگاهت درنگاهش گره می خورد وچین ابهام به پیشانی هاتان می افتاد و سر که بر می گرداندی به کنجکاوی می دیدی که او هم سر برگردانده ودارد باتردید ترا نگاه نگاهت می کند وپس پس می رود!براستی این کجای جهان بود؟ نکند خوابی اساطیری که در عین هوشیاری می دیدی؟ واین جهان مگر نمی تواند تماما خوابی باشد که تو می بینی؟! انگاره و فکرهایی که فقط در گرانیگاه خواب گونه آن سوی اقیانوسهای اطلس و هند می تواند قابل تعبیر باشد!
التقای سالهای۵۳-۵۲٫ نبض نوروزدر جبل الطارق می تپید. در آن بندر دور که ازبلندی های سنگلاخ و پر سبزه اش اگرنگاه می کردی با چشم غیر مسلح هم می شد سرزمین اسپانیا را ببینی که در آن دوردستها گسترده بود تاافق های گم ومی توانستی براحتی حتی تصورکنی لابد ماتادورها و گاوهای وحشی نیزه خورده خون آلود را درپرهیب زنگاری افق که تاحد مرگ وز ندگی باهم در کشاکشند. وغریو تماشاگران محو چهره را…
ولی باهمه ی این احوال دل توواقعا آنجا نبود. وچرا؟ چرا که می دانستی ساعتی دیگردر دیارتوسال تحویل می شود وعید می آید. شروع سال ۵۳٫ مثل تمام آن سالهای دور.ولی این بار، این بار تو دیگردر خانه خودت نبودی وآنجا بودی.دوربودی از وطن و از خاک و از شهر وبخصوص ازآن خانه آجری کهنه.همانجا که تمام کودکی های بازیگوشانه ات را باآن دلبستگی های کوچک ودردانه پشت اقیانوس اطلس وهند ودریای سرخ والتقای خلیج فارس جا گذاشته بودی ونمی دانستی جهان واقع کدام است و جهان خیال کدام. – ونکند همه شان خیال در خیال بود و تو آنها را به هم بافته بودی؟- ولی  چرا با آن همه اتفاق های بدیع و دیدنی- که لابد آرزوی خیلی ها بود-بیشتر ذهن تو چنگ به خانه می زد؟ و تو دلت تنگ بودبرایش واگربه توبود و ممکن،بربال سیمرغ می نشستی وپروازمی کردی بسویش.دوست  داشتی ازگستره اقیانوسها و خط استوا در چشم به هم زدنی می گذشتی و فرود می آمدی بر سرسفره هفت سین کوچک ومحقرانه مادر که گرچه به پهنای کوچک جانمازش بود اما در تارو پود گم آشنایش انگارزیبایی تمام اقیانوسها رابه هم بافته بودند؟باآن چراغ گرد سوزی که کم سومی زدوتنها می توانست بشقابهای پایه کوتاه ورشو راروشن کند با آن چند دانه شیرینی که بوی نا می دادند. نان برنجی و کاک های زرد کرمانشاهی. مشتی آجیل و نقل وسیر وسماق و سیب وسنجد وآن یک دوری  سبزه را که کمربسته پارچه ای کهنه و سبز بود و معلوم نبود چراسفره از بوی آن سه دانه سیب آنقدر معطر بود.انگار که درسیبستانی بزرگ بودی نه درکنار آن سفره کوچک.وشب تا صبح صدای سیرسیرکها از پشت دیوارهای کاه گلی انگارمدام ترابه نام می خواندند وتو که ازشوق فردای عید زودترازهرشب دیگر نالیچه کوچک ومتکای گل سرخی کوچک ترت راپهن کرده بودی بالای سفره هفت سین مادر با این خیال کودکانه شیرین که زودترازهر شب پیش خوابت ببرد وزودتر زودتر فرداشود که صبح عید بودوعیدی بود و شوق پوشیدن کفشهای نوولباسهایی که با دستهای کوچکت ناشیانه تاشان کرده بودی بالا سرت کنارمتکا که دیگر پاک بوی مطبوع گیسهای حنابسته ی مادر را می داد.
فردا که عید می شد! فرداکه عید می شد! سکه های عیدی و اسکناس ها نو. فردا که عید می شد!آووه که چقدر این جمله رابا شیرینی تمام در ذهن کود کانه ات تکرار و تکرار می کردی.
ولی توکجابودی وخانه کجا؟اگر که همان روزهم به دل ناخدا برات می شد و ناو لنگر می کشید وبجای موتورهای دیزل موتورهای” کستوربین”  را روشن می کرد ومی تاخت ومی تاخت سراسیمه لااقل تاحد دقمرگ شدنت راه بود تاالتقای خلیج فارس! تارسیدن به ایران. به همان جا  درنقشه جهان که درپل فرماندهی مدام پیش چشمت بود. همان جاکه ایران چون گربه ی کوچک بود درقوس کره زمین که انگارخوش نشین سرودوگوش به دریای خزروپای در خلیج فارس داشت.
واین بودتمام دلتنگی های غریب سالهای ۵۳-۵۲که حتم درکش برای کمتر کسی میسر است جز آن که مرد ناوو آب و دریا باشد و مدتهای مدید ازخانه و کاشانه آن همه دور و چشم نواز همه روزه و همه ماهه اش دریا ودریا و آب واقیانوس با آن توفانهای دهشت ناک غیر قابل وصف اش که گاه از هول غرق شدنش ملحد ترین آدمها هم قرآن بسر می گرفتند وشبها تا با تسمه های کنارتخت خودشان راز بیم توفان واحتمال غرق سفت سفت نمی بستند وگریان اشهد شان نمی گفتند حتی آن خواب کابوسناک هم براحتی در نمی یافتشان.
ویادم است درآن سالهای دور وهم انگیز این همه ی غم نبود که یکی از آن غصه های ناگفتنی چرکناک عتیق شده هم بود.مثل همان وهمین غم های کهنه وغیر قابل گفتی که هربنی بشری جوری به سینه دارد و حتی به محرم ترینش هم نمی تواند بازگویش کند. غیر قابل گفتی که هرکسی جوری در جانش لانه کرده است وگاه وبیگاه درخواب و بیداری مثل دملی چرکین بیخ فکرش آویخته است و سخت آزارش می دهد.
به جبل الطارق ستونهای هرکول هم می گفتند که بی دلیل نبود.چون  بندرگاهی بود با کوهی غول آسا و بزرگ درمیانه اش. آنقدر بزرگ که قله اش غالبا سر درابرهای دودی و گوگردی کشیده بود.وشنیده بودم که خیلی هاازدورونزدیک فقط برای رفتن به بالای این قله ودیدن جهان پهناور آبی اطرافش به آنجا می آمدند. به همین دلیل یکی ازپر آوازه ترین مکانهای بی نظیر دیدنی بود که درهیچ جای جهان جز آنجا نمی شد سراغی ازش گرفت.وچنین شد که دیدم در آن اوقات بد پیل دلتنگی برای گریز ازآن همه انگاره های جان به لب آور رفتن به آنجابهترین فرصت است وشتافتم که معلوم نبود کی ناخدافرمان حرکت دهد ودریغم آمد نادیده جبل الطارق راباستونهای هرکولش ترک کنم.وبه دامنه کوه که رسیدم مبهوت ترشدم.دیدنش از نزدیک چیز دیگری بود. چه اصطلاح بجا ونمادینی بود نام ستونهای هرکول.کوه مانند ستونهای کوچکی بودندگره در گره که می پیوستند بهم تا می رسیدند به ستون اصلی که دیگرچون ستونی بود بلندبلند که اگرسر بلند می کردی گمان می کردی به سقف آسمان تکیه داده بودندش.
بیش و کم شاید نیم ساعتی بیشترطول کشید تا با ماشین از پیچ های سر گیجه آور ستونهای هر کول بالاوبالاتررفتیم.انگار سفری به عمق آسمان آبی و مه آلود. و پیاده که شدیم واحیرتا. اینجادیگرکجای جهان بود؟ بگوناگاه ایستاده ای بر بام جهان.بربلندای حیرت انگیزآن و باد و باد وباد. و وقتی پیش ترآمدم با اندکی ترس ودلهره تازه فهمیدم چرا دورا دور محوطه را با فنس های بلند پوشانده اند. هیچ شک نبود که اگرفنس ها نبود آن بادهای سهمگین به آنی چنگ برگریبان هر آدمی باخود می بردندنش تا دل اقیانوس. وچه جهانی خداواند! چه جهانی!واقعااین است معنای درست وبی بدبل خلقت وزیبایی وشگفتی.جل الخالق!
آنسوقلعه ای بودبزرگ.چون قلعه ای در این فیلمهای تاریخی. باطاقی هایی نیم ریخته واتاقکهایی که می گفتنداسیران جنگی راازاسپانیای قدیم در بسیار جنگها بدانجا می آوردند. هنوز گلمیخ های زنجیر به دیوارها بود لابلای آجرهای پوک و خزه بسته وازاین توپک های بزرگ آهنی که به پای زندانیان می بستند.بدجورزنگاربسته وتا نیمه نشست کرده از فرط سنگینی لابلای خاک وگل وگیاه.از قوس دیوارروبروسرزمین اسپانیا معلوم بود. دشت و دشت و دشت تا غرق شده در لفافه های ابرومه پیچاپیچ. بگوچندین وچند طاقه روی هم از خیالهای حریری. ودراین سو روبروی دریا واقیانوس توپی بزرگ بزرگ.به فانتزی شبیه تر.انگار برای القای یک شوخی به ذهن و باور مشاهده گر.نوعی ریشخند انگار. ولی وقتی دست به تنه اش می زدی ازلفافه خیال بواقع می پیوست. بگوبزرگترین توپ عالم. طول لوله توپ به اندازه دوواگن قطارکه دردهانه وکالیبرش قدبلندترین آدم روی زمین براحتی می توانست بایستد.  نشانه رفته رو به اقیانوس پهناورکبود کبود که رگه های سبزی چمنی در جای جایش گم و پیدا می شد.  گفتند با آن توپ می توانستند کشتی های دشمن راکه به اندازه سه روزتارسیدن به بندرجبل الطارق فاصله داشته اند بزنند!
ودیگردرپیش رودریاودریا واقیانوس واقیانوس. گسترده شگفت آوری از هستی ازلی که فقط می توانست در یک نگاه سطحی هم حقارت بشر را به رخش بکشد.واین فکرنورسیده رابگو.چه بی دلیل شاید:که البته همین است. پیش از دارمکافات محتوم باید که بنی بشرتمام دیکتاتورهای جهان رابی بروبرگرد بدانجا آورد وحکم کند که قسی به زانوبنشین و نشاندشان وفقط بهشان گفت.هیس مردک!هیچ نگومستبد!فقط همین طورزانونشین دقابقی به روبروت نگاه کن!به روبروت وخودت رافهم کن اگر که معنی فهم را می دانی ویا ادعا می کنی که می دانی!بگو،تو در برابر این هستی چه هستی؟وداری چه می کنی وبا کدام ادعا؟به نام کدام غروربشری و کدام حق؟ کدام جاه وجبروت چنان وچنین کردی ومی کنی ای مدعی؟ و…که اگر. اگرفقط که فهم کنند این نا فهمان جهان!
وجزاین خیال آنوقت بود که آن اتفاق غریب افتاد. چنگ زده از بیم سقوط – با وجود آن همه فنسل- نگاه اقیانوس کردم ونگاه مدیترانه. دیدم که نه دارم درست درست می بینم. اقیانوس انگار تا ابدیت گسترده است. و همه ی جهان آب است و آب و آب. تا آنجا که حتی به جرات می توانی نیم دایره کم رنگی ازانحنای نرم و باریک کره زمین رادرآن دور دورهاازآنجا ببینی. و دیدم وباور کردم که حتم کره زمین گرد است.وبعدنگاه پایین کردم. به آن ورطه سبز کال دور افتاده درفرودست.که بنظرم چه باشکوه بود همین ساعتی پیش. به جبل الطارق اکنون حقیر.انگار نقاشی ناشیانه کودکی دبستانی. و نگاه اسکله کردم.همان اسکله ای که با آن همه ناو در کنارهم مبهوتم کرده بود در آن پایین. وحالااز اینجا چقدر حقیر و کوچک بود. و بی اختیار پورخندزدم.یاد آن کشتی های کاغذی دوران  بچگی افتادم که از دفتر کج و کول می کندیمشان ومثلا کشتی ای می ساختیم و به آب جویشان می دادیم وبعد باآن قدمهای بچگانه در موازت جو با حرکت آب سربدنبالشان پرشورو شرمی دویدیم تاآنجا که آب می بردشان ومی بردشان.وبه خودم گفتم بسیارخوب پسرحالا به من بگو که ناوتان کو؟ همان که بهش می نازیدی؟دقیق چشم تنگ کردم وبزحمت آن لابلا پیدایش کردم. به همان کوچکی کشتی های کاغذی بود.عجب! گفتم حالا در آن کشتی کوچک کابینتان راپیداکن. همان جا که شش نفر روی تخت هایش می خوابند ویکیشان هم خودت هستی پسر.ودیدم شاید اتاقمان بشود به اندازه بند انگشت کوچکم! گفتم حالا تخت خودت رادر این میان پیدا کن. دیدم. شاید بشود به اندازه ناخن انگشت کوچکم!
گفتم حالا بیا و خود خودت راروی تخت پیداکن. دیدم شاید بشوم به اندازه دو سوم ناخن انگشت کوچکم. بگوبه اندازه یک دانه عدس! گفتم خب پسرحالا به من بگو: تو در مقابل این هستی واین جهان پهناور– تازه ازاین جاوازاین دیدگاه حقیر-چه معنی ای می دهی؟ توواقعاکه هستی؟چطوربه هستی آمدی؟ کی تراآورد وکی می برد؟ زما ن دقیقش را می دانی؟ در کدام ساعت شب وروز قرار است بروی؟آن همه ادعایت کو؟ میزت؟شغلت؟غرورت؟اشتلمت؟منم منمت؟شادی ات؟ غمت؟ غمت؟ غمت؟و تواصلا کی هستی پسرکه اصلا شادی ت؟ تواصلا کی  هستی پسر که اصلا غمت؟ماتم کدام غم و کدام شادی رادر این زندگی کوتاه گرفته ای آخر؟برای چی و برای کی؟ درست نگاه کن! نگا…ه کن!این جهان به این پهناوری دارد راه خودش رامی رود. بر اساس قاعده خودش. به توو غم توچکار دارداصلا ؟دارد مگر؟ نکند فکر می کنی هستی عاشق چشم و ابروی توست که با غم تو برآشوبد وبا شادی تو قهقه بزند ؟آیاکه این همه غم و غصه ارزشش رادارد؟ارزشش را دارد؟ وبعد آرام چشم بستم.چشم بستم ودیدم انگار دارم ازجایی در همان نزدیکی ها به خودم نگاه می کنم و دیدم درست درگرانیکاه بزرگترین قله ستونهای هرکول در جبل الطارق ایستاده ام.عین پری در آبگینه.وحس کردم خدایا درونم چه راحت است. انگاریکی ناگاه نرم نرم دارد روحم را می شوید واندک اندک دارد درونم رااز ثقل وسنگینی تمام آن غده های بدپیل راحت راحت می کند.ودیدم خدایاچرامن این قدرسبک شده ام؟این قدرمثل پر؟!ودیگرچقدر، چقدرزلالم! زلال زلال!
فیروز زنوزی جلالی
شانزدهم اسفند ماه سال نود

برگشت-به-صفحه-قبل

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


4 + هفت =

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>