یادداشتها

نوروز روی شانه های هرکول
آخرین ساعات التقای سالهای ۵۳-۵۲ نبض عید درست درجبل الطارق، روی ستونهای هرکول می تپید. تازه دو روزی بود که با ناوشکن فرامرز، سرگروه سه ناوشکن دیگر: سام، زال و رستم از بندر کالییاری در ایتالیا به دریا زده بودیم، آنهم چه دریازدنی! از آن شروع های بدپیل ولجوج دریا که هیچ دریانوردی دل خوشی ازش نداشت. دریای مدیترانه ی خشمگین را با آن همه جنب و جوش و خروش و داد و گیر توفان بی پیرش در نوردیده بودیم و دیگر رسیده بودیم به مثلا آرامشگاه بندرگاه جبل الطارق. لنگر انداخته بودیم کنار اسکله ی شلوغ پلوغ هزار رنگش. نفسی تازه کرده بودیم و دیگر دلمان خوش بود که راهکی آمده ایم و دریای مد یترانه را پشت سر گذاشته ایم! گرچه همه می دانستیم تازه این اقل راه است و فقط  دلخوشکنکی کاذب. چرا که بعد آن دیگر پیش رومان فقط دو اقیانوس ناقابل بزرگ جهان بود! اقیانوس اطلس و اقیانوس هند. با این حساب فقط می ماند برابر دستور در آفریقای جنوبی ناوشکن ها “اسکراپ” کنند. رو حوضچه خشک بروند و خزه مزه ها را تا آبخور ناوشکن ها ازشان بگیرند، تابعد باز لنگر بکشیم و برویم و برویم تا برسیم به جزیره ماداگاسکار، و بعدش دریای سرخ و سرآخر هم دیگرتمام تمام،خود خلیج فارس! در ذهن سهل خوان آدم بی خبر از دریا این انگار گذشتن ازمسیر یک رودخانه ی ناقابل!  قاشق سازی که کاری ندارد مشتکی می زنیم گود می شود دمش را می کشیم دراز می شود! از یک نظر البته درست بود این نظر،چون بالاخره دوران پرشور جوانی بود و فکرهای خام. دوران بی قراری و شتاب با این همه چه دل خوش و ذهن کنجکاو و سیالی که نداشتیم. Continue reading